تبليغاتX
آینه دل

خدایا دلم می خواهد شکایت کند ، پیش تو از من شکایت کند : اعتراض کند ، داد بزند و در آخر مشت هایش را به میز بکوبد

خدایا در دادگاه تو من متهم شده ام و دلم شاکی ؛ شاکی از من ، از افکار پوچ من ، از اینکه به راحتی دروازه عقل و دلم را باز گذاشته ام تا شیطان در آن جولان بدهد . دلم از دست من عصبانی است . چون پنجشنبه پیش به چشمانم اجازه ندادم بگریند ؛ آنقدر که دلم سبک شود

خدایا ! من به یک وکیل مدافع نیاز دارم !

 

دلم خشمگین روبروی من ایستاده است . قلبم تند تند می زند ، عرق کرده ام ، دلم می گوید ؛

از همه بدیهایم می گوید . از اینکه وقت نماز دلم را به دست افکار پوچ و بی اساس میسپارم ، از اینکه وقت دعا دلم را زیر هزاران حاجت و نیاز بی اساس دفن میکنم .

دلم از سنگ های سیاهی می گوید که روی زلالی اش گذاشته ام دلم از توبه های نکرده ام می گوید و من ساکت گوش می دهم و عرق شرم می ریزم

 

جلوی این همه آدم که دادگاه را تماشا می کنند پاک آبرویم رفته ، دلم از صدا و سیما هم چند خبرنگار آورده تا همه شبکه ها جریان دادگاه را پخش کنند

 

تو را نگاه می کنم که از بالا با لبخند و سکوت به جیغ و دادهای دلم گوس می دهی . تو با اشاره ای به من آرامش می دهی ، شهامت پیدا می کنم و بلند فریاد می زنم " من پشیمانم ، معذرت می خواهم "

 

صدای همهمه در دادگاه می پیچد . دلم با خشم فریاد می زند " فقط همین؟ "

بعد رو به خدا میکند و میگوید " در خواست می کنم او را به ته جهنم بفرستید "

با التماس به خدا نگاه می کنم . هنوز با آرامش و سکوت و لبخند ما را نگاه می کند وقت صدور حکم می رسد . یک دفعه دادستان با صدای بلند می گوید " همه حضار بیرون "

مردم اعتراض می کند ، دلم هم همینطور > خدا آهسته می گوید : " مگر من ستار العیوب نیستم ؟"

نفس راحتی می کشم هیچ کس توی دادگاه نیست غیر من و دلم و خدا

خدا می گوید دلم باید برگردد پیش من و من هیچ مجازاتی ندارم

دهانم باز می ماند " چرا؟ "

خدا می گوید " من تواب و رحیم هم هستم "

دلم ناراضی سرجایش باز می گردد و خدا با نگاهش مرا بدرقه می کند . فردای آنروز هیچ کس از دادگاه خبری ندارد

حتی تماشاچی های دادگاه

 

http://www.cloob.com/clubname/theosophy

عرفان اصیل الهی


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 17:49  توسط زیبا   |