تبليغاتX
آینه دل

 

بچه بودم فكرمي كردم خدا هم شكل ماست؛

مثل من ، تو ، ما ، همه، اونيز موجودي دوپاست.

 

در خيال كوچك خود فكر مي كردم خدا؛

پيرمردي مهربان است وبه دستش يك عصاست.

 

يك كت وشلوار مي پوشدبه رنگ قهوه اي ؛

حال وروزجيب هايش هم هميشه رو به راست .

 

مثل آقاجان به چشمش عينكي دارد بزرگ ؛

با كلاه و ساعتي كهنه كه زنجيرش طلاست .

 

فكر مي كردم كه پيپش را مرتب مي كشد؛

سرفه هاي او دليل رعد وبرق ابرهاست

 

گاه گاهي نسخه مي پيچد طبابت مي كند؛

مادرم مي گفت او هر دردمندي را دواست .

 

فكر مي كردم كه شب ها روي يك تخت بزرگ ؛

مثل آدم ها و من در خواب هاي خوش است .

 

چند سالي كه گذشت از عمر من فهميده ام؛

او حسابش از تمام عالم وآدم جداست .

 

مهربان تر از پدر ، مادر، شما ، آقا بزرگ ؛

او شبيه هيچ فردي نيست چون او خداست.

 


+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 16:57  توسط زیبا   | 

دختر كوچولو از چندوقت بعد از تولد برادرش پا را تو يك كفش كرده بود كه با او تنها باشد. پدر و مادرش زير بار نمي رفتند چون مي ترسيدند او هم مثل بيشتر دخترهاي چهار پنج ساله حسودي اش بشود و بلايي سربچه بياورد . منتها او هيچ نشانه اي از حسادت  از خودش بروز نمي داد و با برادرش خيلي مهربان بود . دست بردار هم نبود و هر روز بيشتر اصرار مي كرد. عاقبت پدر و مادر كوتاه آمدند و گذاشتند چند دقيقه با بچه تنها بماند . دختر كوچولو با خوشحالي رفت توي اتاق نوزاد و در را بست . لاي در كمي باز مانده بود و پدر و مادر كنجكاو مي توانستند او را ببينند. دختر كوچولو آهسته رفت طرف نوزاد . صورتش راچسباند به صورت او پچ پچ كرد:

ني ني كوچولو به من بگو خدا چه جوريه من داره يادم ميره.


+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت 22:39  توسط زیبا   |