تبليغاتX
آینه دل

 

مردي بود در كشتزارش كه گهگاهي از رهگذري كه توشه اي از نهال با خود حمل مي كرد

نهالهاي جواني هديه مي گرفت ، رهگذر نهالها را براي اين هديه مي داد كه آن مرد بكارد و زمين خويش سرسبز كند

و در فضاي سبز با پرندگان در پرواز نيز مونس و همنشين گردد

ان مرد نهالها را نكاشت

در گوشه اي آن را انباشت

كم كم نهالها خشكيدند

 

 

 

از خشكيده ها برا ي خويش خانه اي ساخت

و به آن خانه دلخوش بود كه ناگاه در زماني ، در رعدي سهيم

رعد و برقي آمد خانه او را به آتش گرفت و خود در خواب بود

خود و خانه اش سوختند

وضعيت آن مرد ، گوشه اي از زندگي عمري بود كه تا حال نشانگر وضع شما باشد

نهالهاي شناخت و عرفان را اگر نكاريد و استفاده نبريد و مرتب نكنيد

حتما شما را خواهند سوزاند

و اين گوشه اي از عدل الهي است


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت 21:7  توسط زیبا   | 

 

 

داستان مردي را که هرگز نمي شناختم شنيدم که حتما خدا مي خواست اين داستان را بشنوم. او رئيس امنيت شرکتي بود که باقيمانده اعضاي خودرا قبل از حمله به برجهاي دوقلو دعوت کرده بود تا فضاي اداره خود را با آنها تقسيم کند. با صداي پر از وحشت داستان اينکه چرا اين افراد جان سالم بدر بردند و همکارانشان کشته شدند را تعريف کرد. تمام داستان تنها چيزهاي کوچکي بودند.

شايد شما مي دانيد که مدير آن شرکت به خاطر اينکه پسرش مهدکودکش شروع شده بود آنروز دير به سر کار مي آيد.

شخص ديگري به خاطر اينکه آنروز نوبتش بود که کيک به سر کار بياورد زنده مانده بود.

اما براي من جالبتر فردي بود که آنروز صبح يک جفت کفش قرمز نو مي پوشد او مسافت زيادي را تا محل کار طي مي کند ولي درست قبل از رسيدن به محل کار پاهايش تاول مي زند. جلوي يک داروخانه مي ايستد تا چسب زخم بخرد و به خاطر همين زنده مي ماند.

بنابراين حالا وقتي در ترافيک گير کردم به آسانسور نمي رسم ، بر مي گردم تا تلفن را جواب بدم و ... همه اين چيزهاي کوچک که مرا ناراحت مي کنند.. با خودم فکر مي کنم که اينجا دقيقا همانجاست که خدا مي خواهد من در آن لحظه باشم.

 


+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت 21:7  توسط زیبا   |