تبليغاتX
آینه دل

يکی بود يکی نبود مردی بود که زندگی اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود

وقتی مُرد همه می گفتند به بهشت رفته است آدم مهربانی مثـل او حتما ً به بهشت می رود

در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ی کيفيت فراگير نرسيده بود و استـقبال از او با تشريفات مناسب انجام نشد

فرشته نگهبانی که بايد او را راه می داد نگاه سريعی به فهرست نام ها انداخت و وقتی نام او را نيافت او را به جهنم فرستاد

در جهنم هيچ کس از آدم دعوت نامه يا کارت شناسايی نمی خواهد هر کس به آنجا برسد می تواند وارد شود

مَرد وارد شد و آنجا ماند

چند روز بعد شيطان با خشم به دروازه بهشت رفت و يقه فرشته نگهبان را گرفت و گفت

اين کار شما وحشتناک است

نگهبان که نمی دانست ماجرا از چه قرار است پرسيد: چه شده ؟

شيطان که از خشم قرمز شده بود گفت

« آن مَرد را به جهنم فرستاده ايد و آمده وکار و زندگی ما را به هم زده.از وقتی که رسيده

نشسته و به حرف های ديگران گوش می دهد و به درد و دلشان می رسد.حالا همه دارند در

جهنم با هم گفت و گو می کنند يکديگر را در آغوش می کشند و می بوسند

جهنم جای اين کارها نيست! لطفا ً اين مَرد را پس بگيريد

وقتی قصه به پايان رسيد درويش گفت

با چنان عشقی زندگی کن که حتی اگر بنا به تصادف در جهنم افتادی خود

 

شيطان تو را به بهشت بازگرداند

 


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 9:45  توسط زیبا   | 

چهار شمع به آرامی در حال سوختن بودند محیط آرام و بی صدا بود که می شد

به صحبت هایشان گوش داد.

اولی گفت : من صلح هستم . کسی نمی تواند مرا برای همیشه روشن نگه دارد

من مطمئنم که خاموش می شوم .

.لحظه ای نگذشت که شعله اش کاهش یافت و خاموش شد.

دومی گفت : من ایمان هستم . وجود من ضروری نیست پس چندان مهم نیست

که من روشن باقی بمانم .

سخنش که به پایان رسید. نسیم ملایمی وزید و خاموش شد.

 

چهار شمع

 

شمع سومی با ناراحتی گفت :

من عشق هستم . وتوان زنده ماندن را ندارم . مردم مرا به کناری نهاده اند

و از اهمیت من بی خبرند آنها حتی فراموش می کنند که به کسی که به

ایشان از همه نزدیک تر است عشق بورزند .

زمانی طول نکشید که او نیز خاموش شد.

ناگهان کودکی وارد شد و با دیدن سه شمع خاموش گفت: چرا شما خاموش

هستید؟ شما باید همه روشن باشید و سپس به آرامی شروع به گریستن کرد.

در این لحظه شمع چهارم گفت : نترس تا زمانی که من می درخشم

می توانیم شمع های دیگه رو روشن کنیم . من امید هستم .

بدین ترتیب همه شمع ها دوباره روشن شدند.

امید*عشق*ایمان*صلح .

کودک با چشمهای خیس شمع امید رو برداشت و شمع های دیگه رو

روشن کرد .


+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 19:32  توسط زیبا   |