کودک نجوا کرد :خدايا با من حرف بزن . مرغ دريايي آواز خواند کودک نشنيد . سپس کودک فرياد زد : خدايا با من حرف بزن . رعد در آسمان پيچيد اما کودک گوش نداد . کودک نگاهي به اطرافش کرد و گفت :خدايا بگذار ببينمت . ستاره اي درخشيد اما کودک توجه نکرد . کودک فرياد زد :خدايا به من معجزه اي نشان بده . ويک زندگي متولد شد اما کودک نفهميد . کودک با نا اميدي گريست . خدايا با من در ارتباط باش . بگذار بدانم اينجايي . بنابراين خدا پايين آمد و کودک را لمس کرد . ولي کودک پروانه را کنار زد و رفت .

يک نفر دنبال خدا ميگشت.شنيده بود که خدا آن بالاهاست. پس هر شب از پله های آسمان بالا ميرفت،ابرها را کنار ميزد،چادر شب آسمان را ميتکاند.ماه را بو ميکرد و ستاره ها را زيرو رو.او ميگفت:خدايک جايی همين جاهاست.و دنبال تخت بزرگی ميگشت به نام عرش که کسی بر آن تکيه زده باشد.او همه آسمان را گشت اما نه تختی بودو نه کسی.نه رد پايی بودو نه نشانه ای لای ستاره ها. از آسمان دست کشيد از جستجوی آن آبی بزرگ. آن وقت نگاهش به زمين زير پايش افتاد.زمين پهناور بودو عميق .پس جا داشت که خدا را در خود پنهان کند.زمين را کند زره زره و لايه لايه و هر روز فرو تر رفت وفروتر.خاک سرد بود و تاريک و نهايت آن جز يک سياهی بزرگ چيز ديگری نبود. نه پايين و نه بالا نه زمين و نه اسمان.خدا را پيدا نکرد.اما هنوز کوهها مانده بود.دريا ها ودشت ها هم.پس گشت و گشت و گشت.
پشت کوه ها و قعر دريا را.وجب به وجب دشت را، زير تک تک همه ريگ ها را.لای همه قلوه سنگ ها و قطره قطره همه اب ها را.اما خبری نبود.از خدا خبری نبود.نااميد شد ازهر چه گشتن و هر چه جستجو.آن وقت نسيمی وزيدن گرفت.شايد نسيم فرشته بود که ميگفت خسته نباش که خستگی مرگ است.هنوز مانده است ؛ وسيع ترين و زيبا ترين و عجيب ترين سرزمين هنوز مانده است.سرزمين گمشده ای که نشانی اش روی هيچ نقشه اینيست.نسيم دور او گشت وگفت:اينجا مانده است،اينجا که نامش تويی.و تازه اوخودش را ديد سرزمين گمشده را ديد.
نسيم دريچه کوچکی را گشودراه ورود تنها همين بود.و او پا بر دلش گذاشت و وارد شد.خدا آنجا بود.بر عرش تکيه زده بود و او تازه دانست عرشی که در پی اش بود همين جاست. سال ها بعد وقتی که او به چشم های خود برگشت خدا همه جا بود هم در آسمان و هم درزمين.هم زير ريگ های دشت و هم پشت قلوه سنگ های کوه.هم لای ستاره ها و هم روی ماه... خدا همیشه با ماست

مردي در عالم رويا فرشته اي را ديد كه در يك دستش مشعل و در دست ديگرش سطل آبي گرفته بود و در جاده اي روشن و تاريك راه ميرفت.مرد جلو رفت و از فرشته پرسيد:اين مشعل و سطل آب را كجا مي بري؟ فرشته جواب داد:مي خواهم با اين مشعل بهشت را آتش بزنم و با اين سطل آب،آتش هاي جهنم را خاموش كنم.آن وقت ببينم چه كسي واقعا خدارا دوست دارد؟








