تبليغاتX
آینه دل

    گروهی از فارغ التحصیلان پس از گذشت چند سال و تشکیل زندگی و رسیدن به موقعیتهای خوب کاری و اجتماعی طبق قرار قبلی به دیدن یکی از اساتید مجرب دانشگاه خود رفتند . بحث جمعی آنها خیلی زود به گله و شکایت و استرس های ناشی از کار ئ زندگی کشیده  شد استاد برای پذیرایی از میهمانان به آشپزخانه رفت و با یک قوری قهوه و تعدادی از انواع قهوه خوری های سرامیکی ُ پلاستیکی ُ کریستال که برخی ساده و برخی گران قیمت بودند بازگشت ُ سینی را روی میز گذاشت . از میهمانان خواست تا از خود پذیرایی کنند پس از آن که همه برای خود قهوه ریختند استاد گفت : اگر دقت کرده باشید حتما متوجه شده اید که همگی قهوه خوری های گران قیمت و زیبا را برداشته اید و آنها که ساده و ارزان قیمت بودند در سینی باقی مانده اند

   البته این امر برای شما طبیعی و بدیهی است ُ سرچشمه همه مشکلات و استرس های شما هم همین است . شما فقط بهترین ها را برای خود می خواهید . قصد اصلی همه شما نوشیدن قهوه بود اما آگاهانه قهوه خوری های بهتر را انتخاب کردید و البته در این حین به آنچه دیگران نیز برداشتند توجه داشتید . به این ترتیب اگرزندگی قهوه باشد ُ شغل ُ پول ُ موقعیت اجتماعی و ... همان قهوه خوری های متعدد هستند .

  آنها فقط ابزاری برای حفظ و نگهداری زندگی اند ُ اما کیفیت زندکی در آنها فرقی نخواهد کرد . گاهی آنقدر حواسمان متوجه قهوه خوری هاست که اصلا طعم و مزه قهوه موجود در آن را نمی فهمیم .

پس دوستان من ُ حواستان را به فنجان ها پرت نشود ... به جای آن از نوشیدن قهوه خود لذت ببرید

 

برگرفته از مجله موفقیت


+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1385ساعت 16:42  توسط زیبا   | 

        روزي مردي ثروتمند در اتومبيل جديد و گران قيمت خود باسرعت فراوان از خيابان كم رفت و آمدي مي گذشت. ناگهان ازبين دو اتومبيل پارك شده در كنار خيابان يك پسر بچه پاره آجري به سمت او پرتاب كرد.پاره آجر به اتومبيل او برخوردكرد . مرد پايش را روي ترمز گذاشت و سريع پياده شد و ديدكه اتومبيلش صدمه زيادي ديده است. به طرف پسرك رفت و اورا سرزنش كرد.پسرك گريان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پياده رو، جايي كه برادر فلجش از روي صندلي چرخدار به زمين افتاده بود جلب كند.

           پسرك گفت:"اينجا خيابان خلوتي است و به ندرت كسي از آن عبورمي كند. برادر بزرگم از روي صندلي چرخدارش به زمين افتاده و من زور كافي براي بلند كردنش ندارم. براي اينكه شما را متوقف كنم ناچار شدم از اين پاره آجر استفاده كنم". مرد بسيار متاثر شد و از پسر عذر خواهي كرد. برادرپسرك را بلند كرد و روي صندلي نشاند و سوار اتومبيل گرانقيمتش شد و به راهش ادامه داد. در زندگي چنان با سرعت حركت نكنيد كه ديگران مجبور شوندبراي جلب توجه شما پاره آجر به طرفتان پرتاب كنند !خدا در روح ما زمزمه مي كند و با قلب ما حرف ميزند. اما بعضي اوقات زماني كه ما وقت نداريم گوش كنيم، او مجبورمي شود پاره آجربه سمت ما پرتاب كند. اين انتخاب خودمان است كه گوش كنيم يا نه


+ نوشته شده در  جمعه هجدهم فروردین 1385ساعت 20:28  توسط زیبا   | 

 

 

•  گشاده دست باش، جاري باش، كمك كن (مثل رود)

•  باشفقت و مهربان باش (مثل خورشيد)

•  اگركسي اشتباه كردآن رابه پوشان (مثل شب)

•  وقتي عصباني شدي خاموش باش (مثل مرگ)

•  متواضع باش و كبر نداشته باش (مثل خاك)

•  بخشش و عفو داشته باش (مثل دريا )

•  اگرمي خواهي ديگران خوب باشند خودت خوب باش (مثل آينه )

 

 


+ نوشته شده در  یکشنبه ششم فروردین 1385ساعت 13:37  توسط زیبا   |