قفسه سينه که ديدي؟! اگه نديدي ايندفعه دقت کن ، آخه اين قفسه سينه يه حکمتي داره.خدا وقتي آدم رو آفريد،سينش قفسه نداشت.يه پوست نازک بود رو دلش.
يه روز آدم عاشق دريا شد.اونقدر که با تموم وجودش خواست تنها چيز با ارزشي که داره بده به دريا.
پوست سينشو دريد و قلبش رو کند و انداخت تو دريا. موجي اومد و نه دلي موند و نه آدمي.خدا......
خدا دل آدم رو از دريا گرفت و دوباره گذاشت تو سينش.آدم دوباره آدم شد.ولي......امان از دست اين آدم.دو روز بعد،آدم عاشق جنگل شد.دوباره پوست نازک تنش رو جر داد و دلش رو پرت کرد ميون جنگل.......باز نه دلي موند و نه آدمي.......
خدا ديگه کم کم داشت عصباني مي شد.يه بار ديگه دل آدم رو برداشت و گذاشت سرجاش تو سينش.اما......اما مگه اين آدم،آدم مي شد؟؟!!!!!
اين بار سرش رو که بالا کرد، يه دل که داش هيچي،با صد دلي که نداشت عاشق آسمون شد...........
همه اخم و تخم خدا يادش رفت و دوباره پوست سينشو جر داد و دلش رو پرت کرد ميون آسمون...دل آدم مثل يه سيب سرخ قل خورد و قل خورد تا افتاد تو دامن خدا. نه ديگه..........خدا گفت..........اين دل ديگه واسه آدم دل نميشه........
آدم دراز به دراز،، چشم به آسمون، رو زمين افتاده بود.
خدا اينبار که دل رو گذاشت سرجاش،بس که از دست آدم ناراحت بود،يه قفس کشيد که ديگه.......آها .........ديگه.......بسه......
آدم که به خودش اومد،ديد اي دل غافل........ چقدر نفس کشيدن براش سخت شده.....چقدر اون پوست لطيف رو سينش سفت شده......دست کشيد رو سينشو وقتي فهميد چي شده يه آهي کشيد.....يه آهي کشيد همچين که از آهش رنگين کمون درست شد....
بعد هي آدم گريه کرد،آسمون گريه کرد......روزها و روزها گذشت....آدم با اون قفس سنگين_ خسته و تنها_ رو زمين سفت خدا_ قدم ميزد،اشک مي ريخت. آدم بيچاره، دونه دونه اشکاشو که مي ريخت رو زمين و شکل مرواريد مي شد رو برميداشت و پرت ميکرد طرف خدا تو آسمون تا شايد دل خدا واسش بسوزه و قفس رو برداره....اينطوري بود که آسمون پر از ستاره شد...... ولي خدا دلش واسه آدم نسوخت که .........
خلاصه يه شب آدم تصميم خودش رو گرفت...به چاقو برداشت و پوست سينشو پاره کرد.ديد خدا زير پوستش يه ميله هاي محکمي گذاشته.....دلشو ديد که طفلي مثه يه گنجشک اون زير ميزد و تالاپ تولوپ ميکرد....
انگشتاشو کرد زير همون ميله اي که درست رو سينش بود و با همه زوري که داشت اونو کند. آآآآآآآآآآآآآآخ خ خ..........اونقدر دردش اومد که ديگه هيچي نفهميد و پخش زمين شد.............
خدا از اون بالا همه چيزم نگاه کرد و دلش واسه آدم سوخت و استخونو برداشت و ماليد به آسمون و جنگل و دريا. يهو همون تيکه استخون رو هوا چرخيد و چرخيد_ رقصيد و رقصيد _...آسمون رعد و برق زد.....دريا پر شد از موج و توفان......درختاي جنگل شروع کردن به رقصيدن.....
همون تيکه استخون، يواش يواش شکل گرفت و شد يه فرشته.....يه فرشته با چشاي سياه مثل شب آسمون....با موهاي بلند مثل آبشار تو جنگل....با دلي بزرگ مثل بزرگي دريا.....
اومد جلو و دست کشيد رو چشاي بسته آدم.... آدم که چشاشو وا کرد ، اولش هيچي نفهميد.هي چشاشو ماليد و ماليد و هي نگاه کرد.....فرشته رو که ديد.....با همون يه دلي که نداشت، نه، با صد تا دلي هم که نداشت عاشق فرشته شد.... همون قدر که عاشق آسمون و جنگل و دريا شده بود.....نه.... خيلي بيشتر.....
پا شد و فرشته رو نگاه کرد.دستش رو برد گذاشت رو دلش، همونجا که استخون رو کنده بود.خواست دلشو در بياره و بده به فرشته ، ولي دل آدم که از بين اون ميله ها در نمي اومد........بايد دو سه تا ديگه از اونها رو هم ميکند. تا دستشو برد زير استخون قفسه سينش، فرشته يواش يواش اومد جلو.....دستاشو باز کرد و آدم رو بغل کرد.سينش رو چسبوند به سينه آدم........خدا از اون بالا فقط نگاه کرد، با يه لبخند رو لباش...
آدم فرشته رو بغل کرد..دل آدم يواش يواش نصف شد و آروم آروم خزيد تو سينه فرشته خانوم.فرشته سرش رو آورد بالا و تو چشاي آدم نگاه کرد...آدم با چشاش مي خنديد...... فرشته سرشو گذاشت رو شونه آدم و چشاشو بست....
آدم يواشکي به آسمون نگاه کرد و از ته دلش دست خدا رو بوسيد.... اونجا بود که براي اولين بار دل آدم احساس آرامش کرد....
خدا پرده آسمون رو کشيد و آدمو با فرشتش تنها گذاشت.....

آن گاه كه در تنگناي معاش زندگي ، روزنه اميدي نداري
ببخش و انفاق كن و وسعت رزق ، از من بخواه ( سبا /39 )
آن گاه كه مي خواهي خوشبختي را گرم در آغوش كشي
تسليم درگه من باش ( زمر / 54 )
آن گاه كه خواهان رسيدن به سرزمين سبز بندگي هستي
مرا بپرست تا به راه راست هدايت شوي ( يس / 61)
آن گاه كه مي خواهي ثروتمند ترين و توانگرترين باشي
مالت را در راه من صرف كن تا آن را زياد كنم ( تغابن /17 )
آن گاه كه روحت در حسرت يك سنگ صبور ، در تاب و تب است
به هنگام صبح و شام ، خداي را تسبيح بگوي ( آل عمران /41)
آن گاه كه منيت و غرور در بند بند وجودت ريشه دوانيد
سجده كن و تقرب بجوي ( علق / 19 )
آن گاه كه در ورطه غفلت و بي خبري از ياد خدا ، غرق در نعمت شدي
به هوش باش كه در عرصه آزمون الهي به سر مي بري ( جن / 17 )
آن گاه كه مغرور به زندگي دنيا شدي
وشيار باش كه شيطان در فريب توست ( فاطر /5-6)
آن گاه كه خواهاني لحظه به لحظه نعمت ، بر تو افزون گردد
نعمات الهي را شاكر باش تا آنها را زياد كنم (ابراهيم / 7 )
آن گاه كه در فراز و نشيب زندگي ، غافل از ياد خدا در حال بريدني
از رحمت لايزال الهي مايوس نباش ( عنكبوت /23)

گفتند: شکست یعنی تو یک انسان در هم شکسته ای!
گفت: نه ! شکست یعنی من هنوز موفق نشده ام.
گفتند شکست یعنی تو هیچ کاری نکرده ای.
گفت نه! شکست یعنی من هنوز چیزی یاد نگرفته ام.
گفتند : شکست یعنی تو یک آدم احمق بودی.
گفت نه! شکست یعنی من به اندازه کافی جرات و جسارت داشته ام.
گفتند : شکست یعنی تو دیگر به آن نمی رسی.
گفت : نه شکست یعنی می باید از راهی دیگر به سوی هدفم حرکت کنم.
گفتند : شکست یعنی تو حقیر و نادان هستی
گفت: شکست یعنی من هنوز کامل نیستم.
گفتند: شکست یعنی تو زندگیت را تلف کردی.
گفت نه! شکست یعنی من بهانه ای برای شروع کردن دارم.
گفتند: شکست یعنی تو دیگر باید تسلیم شوی!
گفت : نه! شکست یعنی من باید بیشتر تلاش کنم.







