تبليغاتX
آینه دل

امروز به تو توكل مي كنم. مرا به آغوش خود هدايت كن تا احساس امنيت كنم.

 مرا در نور خود شستشو بده و بگذار در لذت و خوشي تو غوطه ور شوم.

 مرا سرشار از آرامش خود كن. مرا در آغوش خود بگير و با من حرف بزن .

 بگذار خود را آنگونه ببينم كه تو مرا مي بيني. بگذار بازوانم را به دور گردنت

 حلقه كنم و پيشانيم را بر پيشانيت بگذارم و در چشمان پر جاذبه ات گم شوم.

بگذار نگاهت كنم. بگذار گرمي حضورت را حس كنم و نفست را به آرامي در

 ذهنم حل كنم.

بگذار آنقدر خيره نگاهت كنم تا به رويايي عميق فرو روم.................

آري به رويايي عميق............

زيرا فقط در روياست كه با من حرف مي زني و مرا مي بوسي. فقط در روياست

كه به من مي گويي بنده كوچكم دوستت دارم و مراقبت هستم مي گويي من گاهي

از راههايي به ظاهر بي رحمانه هدايتت مي كنم

اما تو  نمي تواني درك كني ...........

فقط در آنجاست كه مي گويي فرزندم تو متوجه نمي شوي وقتي راه مي روي

با نگراني نگاهت مي كنم و مي بينم كه ،

گاهگاهي زمين مي خوري ولي دستت را نمي گيرم تا خودت بلند شوي و

دوباره از اول شروع كني اما تو مي پنداري كه

من تو را فراموش كرده ام.!!!!!!!!!!!!

من مي گويم خداوندا كمكم كن تا ابد همانگونه باشم كه تو مرا آفريدي .

پاك و معصوم و بي ريا...................

                                                         و تو لبخند مي زني و هيچ نمي گويي.

 

 


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آذر 1384ساعت 15:18  توسط زیبا   | 

       روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيباترين قلب را در تمام آن منطقه دارد. جمعيت زيادي جمع شدند. قلب او كاملاً سالم بود و هيچ خدشه اي بر آن وارد نشده بود. پس همه تصديق كردند كه قلب او به راستي زيباترين قلبي است كه تاكنون ديده اند. مرد جوان، در كمال افتخار، با صدايي بلندتر به تعريف از قلب خود پرداخت. ناگهان پيرمردي جلو جمعيت آمد و گفت:اما قلب تو به زيبايي قلب من نيست؟

      مرد جوان و بقيه جمعيت به قلب پيرمرد نگاه كردند. قلب او با قدرت تمام مي تپيد، اما پر از زخم بود. قسمتهايي از قلب او برداشته شده و تكه هايي جايگزين آنها شده بود؛ اما آنها به درستي جاهاي خالي را پر نكرده بودند و گوشه هايي دندانه دندانه در قلب او ديده مي شد. در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجودداشت كه هيچ تكه اي آنها را پر نكرده بود. مردم با نگاهي خيره به او مي نگريستند و با خود فكر مي كردند كه اين پيرمرد چطور ادعا مي كند كه قلب زيباتري دارد.

       مرد جوان به قلب پيرمرد اشاره كرد و خنديد و گفت:(تو حتماً شوخي مي كني....قلبت را با قلب من مقايسه كن. قلب تو، تنها مشتي زخم و خراش و بريدگي است.) پيرمرد گفت:(درست است، قلب تو سالم به نظر مي رسد، اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نمي كنم. مي داني، هر زخمي نشانگر انساني است كه من عشقم را به او داده ام؛ من بخشي از قلبم را جدا كرده ام و به او بخشيده ام. گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده است كه به جاي آن تكه بخشيده شده قرار داده ام. اما چون اين دو عين هم نبوده اند، گوشه هايي دندانه دندانه در قلبم دارم كه برايم عزيزند، چرا كه يادآور عشق ميان دو انسان هستند. بعضي وقتها بخشي از قلبم را به كساني بخشيده ام. اما آنها چيزي از قلب خود به من نداده اند. اينها همين شيارهاي عميق هستند. گرچه دردآورند، اما يادآور عشقي هستند كه داشته ام. اميدوارم كه آنها هم روزي بازگردند و اين شيارها عميق را با قطعه اي كه من در انتظارش بوده ام، پر كنند. 

     پس حالا مي بيني كه زيبايي واقعي چيست؟؟ مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد. در حالي كه اشك از گونه هايش سرازير مي شد به سمت پيرمرد رفت. از قلب جوان و سالم خود قطعه اي بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پيرمرد تقديم كرد. پيرمرد آن را گرفت و در قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را به جاي قلب مرد جوان گذاشت. مرد جوان به قلبش نگاه كرد؛ ديگر سالم نبود، اما از هميشه زيباتر بود. زيرا كه عشق، از قلب پيرمرد به قلب او نفوذ كرده بود.


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384ساعت 11:50  توسط زیبا   | 

      خستگي را فراموش كرده بودم همينطور كه راه مي رفتيم و من سعي مي كردم به بهترين نحو جواب سوالات پير دانا را ياز گويم ؛ به مكاني رسيديم كه تعدادي از افراد در آنجا گرد هم نشسته بودند و با هم مباحثه مي كردند به همراه پير مرد در جمع وارد شديم همه به احترام او از جا بر خاستند دانستم كه مرد بزرگي است  و ازاينكه چرا در اين زمان اندك بهره بهتري از او نبرده بودم حسرت خوردم

      پيرمرد نگاهي به من كرد و انگاه خطاب به جمع پرسيد چه كسي مي داند چرا ما براي آموختن در اين مكان بصورت گروهي كار مي كنيم و چرا هر كدام به تنهايي راه خود را طي نمي كنيد ؟

      براي مدتي سكوت برقرار شد آنگاه يكي از شاگردان كه گويي بيشتر از همه مي دانست گفت : من زماني از مسيح جمله اي شنيدم كه مي فرمود " هرگاه دو تن از شما در زمين ، درباره هرچه كه بخواهند متفق شوند همانا از جانب پدرم كه در آسمان است براي آنها انجام خواهد شد "‌

 

                         www.gallery.sare2008.com

 

    يكباره در ذهنم مطلبي جرقه زد و گفتم مشابه اين كلام را من نيز در جايي خوانده ام وقتي كه تمركز نمودم بخاطر اوردم كه در قران نيز كلامي با اين مذمون ديده ام : " آيا نديدي كه آنچه در آسمانها و زمين است خدا بر آن آگاه است هيچ رازي را سه كس با هم نگويند جز آنكه خدا چهارم آنهاست و نه پنج كس جز آنكه خدا ششم آنهاست و نه كمتر از اين و نه بيشتر جز آنكه هر كجا باشند خدا (او) با آنهاست كه خدا را احاطه بر جزئيات عالم است ..."

      در اين هنگام پيرمرد شروع به سخن گفتن نمود و گفت درست است هر دوي شما دو مطلب از دو كتاب مقذس خوانديد كه كلام خدا بودند ولي در قران كه بعد از انجيل نازل شده اين كلام كاملتر شد يكبار ديگر سخنان را به خاطر بياوريد چرا خدا اعداد فرد را مطرح كرده است (‌3-5)

   همه شما تا حدودي با قوانين راي گيري اشنا هستيد ، تمامي شركتهاي سهامي با حداقل سه نفر رسميت مي يابند هر گاه نياز به راي گيري باشد تعداد را فرد در نظر مي گيرند تا رايها مساوي نشود راي ممتنع هم نبايد داشته باشند در حقيقت وجود شخص ثالث در راي گيري معني پيدا مي كند

   بعبارت بهتر بايد بگويم كه خدا شاهدين را دوست دارد و خود نيز در جمع حضور دارد و بسياري از الهامات و مطالبي كه به ذهن شما مي رسد به اين دليل است كه خدا با شماست 

ادامه دارد ....

 


+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آذر 1384ساعت 22:46  توسط زیبا   | 

متعجب چشمانم را بر لبان پيرمرد دوخته بودم كه با چه اعتماد به نفسي سخن مي گويد

گفتم : از كجا اين تعريف ها را فرا گرفته اي ؟

گفت فرا خواهي گرفت اگر با من همراه باشي و ادامه داد دو كس را زيبا ناميدند

1-    آن كه زيبا روي بود

2-    آن كه زيبايي را خوب مي شناخت

البته سوميني هم هست  

3-    آن كه از دومي به اولي رسيد . تو كدامش هستي ؟

  

 

گفتم :من هيچ كدامش نيستم اما مي توانم سومي باشم شايد هم چهارمي وجود داشته باشد

نگاهي به من كرد و گفت : سومي در صورتي امكانپذير است كه پيرو يك چيز باشي آن هم شناخت و آگاهي است ؛ اما گفتي چهارمي ؟!

گفتم بله : يعني كسي كه زيبايي را دوست دارد و طالب زيبايي است

نگاه معني دارش را به چشمانم دوخت و كمي سكوت كرد گويا به خود مي گفت اين جوان هنوز خيلي خام است و هيچ نمي داند بعد از گذشت زمان نسبتا طولاني گفت : دوست داشتن و طالب بودن زياد حائز اهميت نيست چون شدن نمي آورد و اينكه تا نشناسي ،‌ دوست نخواهي داشت انسان دشمن آن چيزي است كه نمي شناسد  

 

خجالت كشيدم سرم را پايين انداختم سكوت سنگيني در بين ما حاكم شد براي اينكه اين سكوت را بشكنم گفتم : نمي دانم كه ايا زيباروي هستم يا نه اما زيبايي سيرت برايم مهم تر است

گفت : صورت هم مهم است و پرسيد : گفتي كه چهارمي را دوست داري ؟

گفتم : شايد چون نه زيبا هستم و نه زيبايي را كامل مي شناسم ،‌ وقتي هم نشناسم نمي توانم سومي باشم و از شناخت به زيبايي برسم

گفت : آخري درست است ، ولي رساندن كار من است نه تو

 

         

 

خستگي را فراموش كرده بودم همينطور كه راه مي رفتيم و من سعي مي كردم به بهترين نحو جواب سوالات پير دانا را باز گويم ؛ به مكاني رسيديم كه تعدادي از افراد در آنجا گرد هم نشسته بودند و با هم مباحثه مي كردند به همراه پير مرد در جمع وارد شديم همه به احترام او از جا بر خاستند دانستم كه مرد بزرگي است  و ازاينكه چرا در اين زمان اندك بهره بهتري از او نبرده بودم حسرت خوردم

ادامه دارد ...


+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آذر 1384ساعت 17:31  توسط زیبا   |