تبليغاتX
آینه دل

خود را بر دروازه شهر ديدم

ايستادم ، بر درب كوبيدم ...

درب به آرامي گشاده شد ، اجازه ورود خواستم ، فضاي داخل نمايان شد زيبايي وصف ناشدني آن مرا مشتاق تر به ورود كرد ،‌دوباره اجازه خواستم

گفتند اينجا سرزمين مقدس است

گفتم : من خواهان ورود به سرزمينم

گفتند : هر كسي را راه رسيدن نيست

گفتم :‌شرط ورود چيست ؟

گفتند : شناخت

سنگين بود ؛ شرطي بس سنگين كه امكان عملي كردنش بي همراه بسيار دشوار و طاقت فرسا بود

اما گفتم : 

بسم الله ...                                                                                                                     

 

                        

 

پيرمردي نوراني با جامه سفيد مرا خطاب كرد و گفت : حال كه تصميم گرفتي شناخت را بدست آوري داخل شو و همراه من بيا

هيجان و اضطراب رمق از من ستوده بود ، سعي بر تمركز نمودم و اولين قدم را پيش گذاشتم و در پي پير مرد روانه شدم .

مناظر بس زيبايي بود و مرا به وجد آورده بود تاكنون چنين عالمي نديده بودم گويا تمام اين مناظر را در خواب و رويا مي ديدم گفتم : اينجا چقدر زيباتر از جاييست كه ما زندگي مي كنيم

پير مرد گفت : زيبايي را مي شناسي ؟

دستپاچه شدم گفتم : زيبايي يعني يك موهبت زيبايي جمال است

پير مرد ساكت بود و منتظر تا ادامه دهم گفتم : نمي دانم ؛ چطور مي شود زيبايي را تعريف كنم در حالي كه آن يك حس است

گفت : خدا زيباست و انچه از اوست و آنچه دراوست و انچه او گفت و انچه او خواست و انچه او بياراست . او حق است و حق زياست و سپس حقيقت زيباست و حقيقت بطن هر چيزيست كه پوشيده شده به زينتهاي دنيا

كه زيبايي مستور شد

كه ستر شد

سطر ستور دل شد . قلب زيباست چون خانه زيباست  محبت زيباست چون عشق زيباست

چون همه حق شد حقيقت زيباست و زيبايي حقيقت است و حق است

 هر چه زشت است ناحق است ، باطل است ، كج است

حقيقت اگر بيرون كشيده شود از پشت اشيا زيبايي را خواهي ديد

گل زيباست چون از دل مستور و پوشيده شده ساق گلي بيرون زد تقذيم قلبي حقيقت جو شد كه گل شد كه شكوفا شد

زيبايي روح خداست در تو و من و ما به ظاهر دعوتش كن

قلب توست در تو به دلدار خبرش كن

زيبايي زيبنده نباشد مگر به زيبنده معرفتي

مگر به رونده مسيري به مقصد او

زيبايي حقيقت محض بود اگر ديدي كه در بطن هر چيزي بود زيبا بين مي شوي

ادامه دارد

 


+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آبان 1384ساعت 14:10  توسط زیبا   | 

 

 

پزشک بر بالين پسرک نشست و گفت: " فردا صبح قلبت را خواهم گشود ..."     پسرک کلامش را قطع کرد و گفت: " مسيح را در آنجا خواهي يافت ..."     پزشک رنجيده خاطر نگاهي کرد و ادامه داد: " قلبت را باز خواهم کرد تا ببينم چقدر آسيب ديده است ..."     پسرک گفت: " ولي وقتي قلبم را باز کني مسيح را آنجا خواهي يافت." پزشک به والدين پسرک که آرام و خاموش نشسته بودند نگريست و ادامه داد: " وقتي ميزان آسيب وارده را ببينم، قلبش را خواهم بست و سينه اش را ديگر بار خواهم دوخت، بعد خواهم انديشيد که چه بايد کرد."

 22

" اما مسيح را در قلبم خواهي يافت، کتابمقدس مي گويد و همۀ سرودهايي که در کلسيا ميخوانيم ميگويند که مسيح در آنجا زندگي مي کند. او را در قلبم خواهي ديد."
   
پزشک به ستوه آمده بود، " من به تو خواهم گفت که در قلبت چه خواهم يافت. عضله هاي آسيب ديده را، خون اندکي که به آن مي رسد و رگهاي ضعيف را خواهم يافت و بعد در مي يابم که چگونه تو را بهبود بخشم."
    "
تو مسيح را آنجا خواهي يافت. او آنجا زندگي مي کند."

 

18

    پزشک از اتاق بيرون رفت.
   
بعد از عمل، پزشک در دفترش نشسته بود و يادداشتهايش را روي نوار ضبط مي کرد، " سياهرگي آسيب يافته، سرخرگي لطمه ديده، عضله ها در گسترۀ زيادي از بين رفته، نه اميدي به پيوند و نه راهي براي ادامه درمان، تنهاعلاج مسکن است و ملازم بستر شدن. و اما تشخيص، ..." پزشک لحظه اي تأمل کرد و بعد ادامه داد، " در طول يکسال، مردن و از دنيا رفتن."
   
نوار را متوقف کرد، ولي هنوز مي خواست حرف بزند. به صداي بلند گفت، " چرا؟ خدايا چرا اين کار را کردي؟ او را به اينجا آوردي، قرين درد و رنج ساختي و به اين مرگ زود رس محکوم نمودي، چرا؟

 


   
نداي در وجودش طنين انداخت، " اين پسرک، اين برۀ من، قرار نبود مدتي طولاني در رمۀ تو باشد، او بخشي از رمۀ من است و هميشه خواهدبود. اينجا در رمۀ من، او درد را احساس نخواهد کرد، آنقدر آسوده خواهد بود، که حتي تصورش براي تو مقدور نيست. پدر و مادرش نيز روزي به او خواهند پيوست و آرامش را در خواهند يافت و رمۀ من همچنان بزرگ و بزرگتر خواهدشد."

 

www.gallery.sare2008.com


   
اشک گرم از ديدگان پزشک روان بود، اما گرماي خشمش از آن نيز فزونتر بود، "تو پسرک را آفريدي و قلبش را خلق کردي، اما او چند ماه ديگر خواهد مرد. چرا؟"
   
نداي خدايش ديگر بار در گوشش ترنم کرده، " اين پسرک، اين برۀ من، به رمۀ من باز خواهدگشت، چه که وظيفه اش را انجام داده، من بره ام را در رمه تو قرار ندادم تا او را از دست بدهم، بلکه تا برۀ گمشدۀ ديگري را باز يابم." پزشک گريست.
   
پزشک بر بالين پسرک نشست. والدين او آن سوي بسترش نشسته بودند. پسرک بيدار شد و زير لب زمزمه کرد، قلبم را گشودي؟ پزشک گفت، " آري بازش کردم." پسرک پرسيد، " چه يافتي؟" پزشک گفت، " مسيح را ديدم که در آنجا مي زيست."

 

 


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آبان 1384ساعت 15:40  توسط زیبا   | 

تشنگي در حال مرگ

 

ميان عاشق و معشوق هيچ حائل نيست

تو خود حجاب خودي حافظ از ميان برخيز

 

از شبلي پرسيدند : (( استاد تو در طريقت چه كسي بود ؟ ))

او پاسخ داد : (( يك سگ ! روزي سگي را ديدم كه در كنار رودخانه اي ايستاده بود و از شدت تشنگي در حال مرگ بود . هربار كه سگ خم ميشد تا از اب رودخانه بنوشد , تصوير خود را دراب مي ديد و مي ترسيد , زيرا تصور ميكرد سگ ديگري نيز در رودخانه است . در نهايت پس ازمدتي طولاني سگ ترس خود را كنار گذاشت و به درون رودخانه پريد .

با پريدن سگ در رودخانه تصوير او در اب نيز ناپديد شد , به اين ترتيب سگ متوجه شد آنچه باعث ترس او شده , خودش بوده است . در واقع مانع ميان او و آنچه به دنبالش بود به اين شكل ازميان رفت . من نيز وقتي به درون خود فرو رفتم متوجه شدم مانع من و انچه در جستجويش ميباشم خودم هستم و با آموختن از رفتار اين سگ حقيقت را دريافتم

 


+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم آبان 1384ساعت 22:15  توسط زیبا   | 

 

www.gallery.sare2008.com

«هان!بشارتتان باد، اى بندگان خدا كه گناهان گذشته‏تان آمرزيده شد، پس به فكر آينده خويش باشيد كه چگونه بقيه ايام را بگذرانيد.»


+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم آبان 1384ساعت 10:19  توسط زیبا   | 


+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آبان 1384ساعت 21:41  توسط زیبا   | 

نيکي و بدي

لئوناردو داوينچي موقع کشيدن تابلو "شام آخر" دچار مشکل بزرگي شد: مي بايست "نيکي" را به شکل عيسي" و "بدي" را به شکل "يهودا" يکي از ياران عيسي که هنگام شام تصميم گرفت به او خيانت کند، تصوير مي کرد.کار را نيمه تمام رها کرد تا مدل هي آرماني اش را پيدا کند.


روزي دريک مراسم همسرايي, تصوير کامل مسيح را در چهرة يکي از جوانان همسرا يافت. جوان را به کارگاهش دعوت کرد و از چهره اش اتودها و طرح هايي برداشت. سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقريباً تمام شده بود ؛ اما داوينچي هنوز بري يهودا مدل مناسبي پيدا نکرده بود.

 

shar

 

کاردينال مسئول کليسا کم کم به او فشار مي آورد که نقاشي ديواري را زودتر تمام کند. نقاش پس از روزها جست و جو , جوان شکسته و ژنده پوش مستي را در جوي آبي يافت. به زحمت از دستيارانش خواست او را تا کليسا بياورند , چون ديگر فرصتي بري طرح برداشتن از او نداشت. گدا را که درست نمي فهميد چه خبر است به کليسا آوردند، دستياران سرپا نگه اش داشتند و در همان وضع داوينچي از خطوط بي تقوايي، گناه و خودپرستي که به خوبي بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه برداري کرد.

****

وقتي کارش تمام شد گدا، که ديگر مستي کمي از سرش پريده بود، چشمهايش را باز کرد و نقاشي پيش رويش را ديد، و با آميزه اي از شگفتي و اندوه گفت: "من اين تابلو را قبلاً ديده ام!" داوينچي شگفت زده پرسيد: کي؟! گدا گفت: سه سال قبل، پيش از آنکه همه چيزم را از دست بدهم. موقعي که در يک گروه همسرايي آواز مي خواندم , زندگي پراز روًيايي داشتم، هنرمندي از من دعوت کرد تا مدل نقاشي چهرة عيسي بشوم!

 

niki

 

"مي توان گفت: نيکي و بدي يک چهره دارند ؛ همه چيز به اين بسته است که هر کدام کي سر راه انسان قرار بگيرند."
-پائولو کوئيلو


+ نوشته شده در  جمعه ششم آبان 1384ساعت 14:19  توسط زیبا   | 

آن گاه که تنها شدی و در جستجوی یک تکیه گاه مطمئن هستی بر من توکل نما ( نمل/ ۷۹)

آن گاه که نومیدی بر جانت پنجه فکنده و رها نمی شوی به من امیدوار باش ( زمر / ۵۳)

آن گاه که سرمست زندگانی دنیا و مغرور به آن شدی به یاد قیامت باش (فاطر/۵)

آن گاه که در پی تعالی و کمال هستی نیتت را پاک والهی کن (فاطر / ۲۹-۳۰ )

آن گاه که دوست داری به آرزوهایت برسی به درگاهم دعا کن تا اجابت نمایم (غافر / ۶۰ )

 

www.gallery.sare2008.com

آن گاه دوست داری با من هم سخن شوی نماز را به یاد من بخوان ( طه / ۱۴)

آن گاه که دوست داری کسی همواره به یادت باشد به یاد من باش که همواره به یاد تو هستم  (بقره /۱۵۲)

آن گاه که روحت تشنه نیایش و رازو نیاز است آهسته مرا بخوان (اعراف / ۵۵)

آن گاه که شیطان همواره در پی وسوسه توست به من پناه ببر ( مومنون / ۹۷)

 


+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آبان 1384ساعت 21:55  توسط زیبا   |