تبليغاتX
آینه دل

اين ديوانگيست ...

که از همه گلهاي رُز تنها بخاطر اينکه

خار يکي از آنها در دستمان فرو رفته است متنفر باشيم...

www.gallery.sare2008.com

که همه روياهاي خود را تنها بخاطر اينکه

يکي از آنها به حقيقت نپيوسته است رها کنيم...

 

که اميد خود را به همه چيز از دست بدهيم بخاطر اينکه در زندگي با شکست مواجه
شده
ايم ...

 

www.gallery.sare2008.com

 

که از تلاش و کوشش دست بکشيم بخاطر اينکه يکي از کارهايمان بي نتيجه مانده است...

 

 

که همه دستهايي را که براي دوستي بسوي ما دراز مي شوند بخاطر اينکه يکي از دوستانمان رابطه مان را زير پا گذاشته است رد کنيم ...

 

 

که هيچ عشقي را باور نکنيم بخاطر اينکه

در يکي از آنها به ما خيانت شده است...

 

 www.gallery.sare2008.com

 

که همه شانس ها را لگدمال کنيم بخاطر اينکه

در يکي از تلاشهايمان ناکام مانده ايم...

به اميد اينکه در مسير خود هرگز

دچار اين ديوانگي ها نشويم...


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مهر 1384ساعت 21:32  توسط زیبا   | 

گفتمش : راز جهان

گفت : به دانايي نيست

گفتمش : ديدن جان

گفت : به بينايي نيست

گفتمش : ديوانه و شيدا شده ام مقصد چيست ؟

گفت : بيداري دل

گفتمش : آن دل كه رها گشت كجا خواهد رفت ؟

گفت : جايي نرود قبله كه هر جايي نيست

گفتمش : اين همه گويند و سرايند از عشق

گفت : غير از اين راهي نيست

 

بعد از كمي تفكر

گفتمش : پير تو ، آقاي تو ، مولاي تو كيست ؟

گفت : در دشت جنون پيري و مولايي نيست

گفت : غير از اين راهي نيست

گفت : در دفتر ما صبحي و فردايي نيست

 

بعد از تاملي ديگر

گفتمش : از نور خدا جلوه حق صحبت كن

گفت : جز آينه چشم تو دريايي نيست

گفتمش : آرامش خود را چه زمان خواهم يافت ؟

گفت : آن دم كه بداني كه دگر روزي و فردايي نيست


+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم مهر 1384ساعت 22:27  توسط زیبا   | 

من از خدا خواستم به من توان و نيرو دهد
و او بر سر راهم مشکلاتي قرار داد تا نيرومند شوم
من از خدا خواستم به من عقل و خرد دهد
و او پيش پايم مسائلي گذاشت تا آنها را حل کنم
من ازخدا خواستم به من ثروت عطا کند
و او به من فکر داد تا براي رفاهم بيش تر تلاش کنم
من از خدا خواستم به من شهامت دهد
و او خطراتي در زندگيم پديد آورد تا بر آنها غلبه کنم
من از خدا خواستم به من عشق دهد
و او افراد زجر کشيده اي را نشانم داد تا به آنها محبت کنم
من از خدا خواستم به من برکت دهد
و خدا به من فرصت هايي داد تا از آنها بهره مند شوم

شايد من ظاهراٌ هيچ کدام از چيز هايي را که از خدا خواستم ، دريافت نکردم
ولي به همه ي چيز هايي که نياز داشتم ، رسيدم


+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم مهر 1384ساعت 22:24  توسط زیبا   | 

سلام ، خداحافظ

چيز تازه اگر يافتيد بر اين دو اضافه كنيد تا بل باز شود اين در باز شده بر ديوار

همه چيز از ياد آدم ميره غيره يادش كه هميشه يادشه

يادمه قبل از سوال كبوتر با پاي من راه مي رفت

جير جير ك با گلوي من مي خوند

شاپرك  با پر من پر مي زد

سنگ با نگاه من برفو تماشا مي كرد

مست مي كردم من با زنبور ،

اثر گس عطر گل بابونه

سبز بودم در شب رويش گلبرگ پياز

هاله بودم در صبح

گرد چتر گل ياس

گيج مي رفت  سرم در تكاپوي سر گيج عقاب

نور بودم در روز

سايه بودم در شب

خود هستي بودم

روشني و رنگي و مرموز و دوام

من عفريته مرا افسون كرد

مرا از هستي خود بيرون كرد

راز خوشبختي اين سلسله خاموشي بود

خودفراموشي بود

چرخو چرخيدن خود با هستي

حذر از ديدن خود در هستي

حلقه افتاد پس از طرح سوال

ابدي شد قصه هجر و وصال

آدمي مانده واماو محال

بيكرانست دريا

كوچكه قايق من

تو كجايي نازي عشق بي عاشق من

سرده

مثل يك قايق يخ كرده

و دريا چه يخ

يخ كردم

عين آغاز زمين

زمين....

يه كسي اسم منو گفت؟

تو منو صدا كردي يا جيرجيرك آواز مي خواند ؟

جير جيرك آواز مي خواند

" تشنته آب مي خواي؟‌

كاشكي كه تشنم بود

گشنته نون مي خواي ؟

كاشكي گشنم بود

سردمه

خوب برو زير لحاف

صد لحافم كممه

آتيشو علو كنم ؟

ميدوني چيه نازي  

تو سينم قلبمه داره يخ مي زنه

اونوقت تو سرم كوره روشن كردن

من مي خوام به كودكيم بر گردم "

 


+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم مهر 1384ساعت 20:16  توسط زیبا   | 

روزي غرق در فكر

ناگهان خود را در دياري يافتم دور دست و غريب

ديدم كامل مردي در كنار من است با نگاهي مهربان

به نرمي از من پرسيد " چرا اينطور گرفته اي "

گفتم : فكرم پريشان است

گفت : شايد از من كمكي ساخته باشد

گفتم به دنبال حقيقت مي گردم

 

                    HydroForum® Group

 

گفت :‌در خود فرو رو و كليدش را در قلبت مي يابي

چگونه؟

خيال هايت را كنار بگذار و نيتت را خالص كن انوقت حقت در قلبت مي تابد

پرسيدم : از كجا بدانم حقيقت است كه مي تابد

پاسخ داد : در اين مرحله اوليا و انبيا را همه بر حق مي بيني و تفاوت بين اديان نمي گذاري يعني به مرحله خداشناسي گام نهاده اي

مرحله خداشناسي؟

در مرحلخ خداشناسي ميداني كه از كجا آمده اي ، چرا به اين دنيا آمده اي ، در اينجا چه كاري بايد بكني و بعد به كجا مي روي

گفتم :‌نمي دانم در اينجا چه بايد بكنم

گفت : به وظيفه مان عمل كنيم به ديگران خير برسانيم و بكوشيم انسان واقعي باشيم

                    HydroForum® Group 

 

انسان واقعي ؟

بله كسي كه به راستي دلسوز نيكو و نيك خواه باشد ، از شادي ديگران شاد شود و از غمشان غمگين و در پي ياري به ديگران باشد

چگونه ؟

با ديگران همان باش كه مي خواهي با تو باشند و هر چه بر خود نمي پسندي بر ديگران نپسند

گفتم :‌گفتنش آسان است

او ادامه داد : اما به كار بستنش دشوار

گفتم : نشيب و فراز زندگي گاهي عرصه را بر من تنگ مي كند و مطمئن نيستم آيا روزي به سعادت واقعي مي رسم ؟

گفت : در راه حقيقت سعادت واقعي بازگشت به سر منزلي ازلي است

 

HydroForum® Group 

 

سر منزل ازلي؟

بازگشت به همان جايي كه از آن آمده ايم اما داناتر و مهربانتر

فكري كردم و پرسيدم :‌اين همه را از كجا مي داني ؟‌

لبخندي زد و گفت : عمرهايي تحقيق و تجربه

ممنونم حالم خيلي بهتر شداما شايد باز سوالاتي داشته باشم مي شود دوباره شما را ديد؟

با لبخندي مهربان دستي بر شانه ام گذاشت و گفت: هر وقت كه بخواهي من هميشه هستم

 


+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم مهر 1384ساعت 21:41  توسط زیبا   | 

 

جهان آكنده از زيبايست

از زمين زير پاي تا آسمان بالاي سر

و از ابر و موج تا كاغذ ابر و باد

و از بيرنگي عشق

تا نقوش رنگارنگ شمشيرهاي دمشق

از تقارن مهيب شير

تا لطافت نگاه آهو

از افسون نظم تا نظام بي نظمي

از رياضيات كه شانه  زلف پريشان عالم است

تا نسيم شعر كه بيد مجنون دل را پريشان مي كند

همه جا نشان از آن زيباييست كه

نامش اوست

نامش هوست

 

:::::www.Gallery.Sare2008.com:::::

همه كائنات سرود خوان كه هوهو

و آدميان فاخته سان كه كوكو

زيبايي حقيقت است

و حقيقت زيبايي

و هر دو عين وجودند

و هر سه عين عشقند

و هر چهار همان شادي مطلقند

و هر پنج همان دل آدمي است كه چون پنجه آفتاب

جامي از شراب نور به دست جهانيان مي دهد

دل آدمي

اگر چون دهكده عالم جايگاه آب و ملك و دام و دد

نباشد

خانه عشق است

و آنجا چون اطاق هزار آينه زليخا

به هر سو بنگرد

جز جمال يوسف و يوسف جمال چيزي نبيند

            ***

اگر به نصيحت مولانا كه  گفت

جمال صورت يوسف ز وصف بيرون است

هزار ديده عاشق به وام خواه به وام

از عاشق حليه جمالش كه به تحير منسوبند ، ديده

عشق وام كني

و به تماشاي جهان پردازي

جهان ديگري بيني

:::::www.Gallery.Sare2008.com:::::

 

پر از فرشته

پر از رقص

پر از آواز

پر از نقاشي

پر از تنديس هاي آسماني

و چون " هادلوك ليس "

خواهي گفت

زندگي رقص است بسوي خدا


+ نوشته شده در  یکشنبه دهم مهر 1384ساعت 22:50  توسط زیبا   | 

پروردگارا !

به من آرامش ده

تا بپذيرم آنچه را نمي توانم تغيير دهم

دليري ده

تا تغيير دهم آنچه را مي توانم تغيير دهم

بينش ده

تا تفاوت اين دو را بدانم

مرا فهم ده

تا متوقع نباشم دنيا و مردم آن مطابق ميل من رفتار كنند

 خلیل جبران


+ نوشته شده در  شنبه نهم مهر 1384ساعت 22:59  توسط زیبا   | 

شبي در خواب ديدم مرا مي خوانند

راهي شدم

به دربي رسيدم

به آرامي درب خانه را كوبيدم

ندا آمد

درون آي....

گفتم به چه رويي؟ .....

گفتا : براي آنچه نمي داني

هراسان پرسيدم :

براي چو مني هم زماني هست؟

پاسخ رسيد :‌تا ابديت

ترديدي نبود :‌خانه ، خانه خداوندي بود

آري اوست كه

  ابدي و جاويد است

 

 

 

 

:::::www.Gallery.Sare2008.com:::: 


+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم مهر 1384ساعت 19:39  توسط زیبا   | 

خدایا دلم می خواهد شکایت کند ، پیش تو از من شکایت کند : اعتراض کند ، داد بزند و در آخر مشت هایش را به میز بکوبد

خدایا در دادگاه تو من متهم شده ام و دلم شاکی ؛ شاکی از من ، از افکار پوچ من ، از اینکه به راحتی دروازه عقل و دلم را باز گذاشته ام تا شیطان در آن جولان بدهد . دلم از دست من عصبانی است . چون پنجشنبه پیش به چشمانم اجازه ندادم بگریند ؛ آنقدر که دلم سبک شود

خدایا ! من به یک وکیل مدافع نیاز دارم !

دلم خشمگین روبروی من ایستاده است . قلبم تند تند می زند ، عرق کرده ام ، دلم می گوید ؛

از همه بدیهایم می گوید . از اینکه وقت نماز دلم را به دست افکار پوچ و بی اساس میسپارم ، از اینکه وقت دعا دلم را زیر هزاران حاجت و نیاز بی اساس دفن میکنم .

دلم از سنگ های سیاهی می گوید که روی زلالی اش گذاشته ام دلم از توبه های نکرده ام می گوید و من ساکت گوش می دهم و عرق شرم می ریزم

جلوی این همه آدم که دادگاه را تماشا می کنند پاک آبرویم رفته ، دلم از صدا و سیما هم چند خبرنگار آورده تا همه شبکه ها جریان دادگاه را پخش کنند

تو را نگاه می کنم که از بالا با لبخند و سکوت به جیغ و دادهای دلم گوس می دهی . تو با اشاره ای به من آرامش می دهی ، شهامت پیدا می کنم و بلند فریاد می زنم " من پشیمانم ، معذرت می خواهم "

صدای همهمه در دادگاه می پیچد . دلم با خشم فریاد می زند " فقط همین؟ "

بعد رو به خدا میکند و میگوید " در خواست می کنم او را به ته جهنم بفرستید "

با التماس به خدا نگاه می کنم . هنوز با آرامش و سکوت و لبخند ما را نگاه می کند وقت صدور حکم می رسد . یک دفعه دادستان با صدای بلند می گوید " همه حضار بیرون "

مردم اعتراض می کند ، دلم هم همینطور > خدا آهسته می گوید : " مگر من ستار العیوب نیستم ؟"

نفس راحتی می کشم هیچ کس توی دادگاه نیست غیر من و دلم و خدا

خدا می گوید دلم باید برگردد پیش من و من هیچ مجازاتی ندارم

دهانم باز می ماند " چرا؟ "

خدا می گوید " من تواب و رحیم هم هستم "

دلم ناراضی سرجایش باز می گردد و خدا با نگاهش مرا بدرقه می کند . فردای آنروز هیچ کس از دادگاه خبری ندارد

حتی تماشاچی های دادگاه


+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم مهر 1384ساعت 13:10  توسط زیبا   |