A beautiful Prayer
يک دعای زيبا
از خدا خواستم عادت های زشت را ترکم بدهد .
خدا فرمود : خودت بايد آنها را رها کنی.
I ask God to take away my bad habit .
God said , no
It is not for me to take away , but for you to give it up .
از او خواستم روحم را رشد دهد .
فرمود : نه تو خودت بايد رشد کنی .
من فقط شاخ و برگ اضافی ات را هرس می کنم تا بارور شوی .
I asked God to make my spirit grow.
God said, no.
You must grow on your own!
But I will prune you to make you fruitful .
از او خواستم لااقل به من صبر عطا کند .
فرمود : صبر حاصل سختی و رنج است .
عطا کردنی نيست ، آموختنی است .
I ask God to grant me patience .
God seaid , no
Patirnce is a byproduct of tribulation .
It isn't granted , it is learned .

گفتم : مراخوشبخت کن .
فرمود : " نعمت " از من خوشبخت شدن ازتو .
I asked God to give me happiness .
God seaid , no .
I give you blessings ;
Happiness is up to you .
از او خواستم مرا گرفتار درد وعذاب نکند .
فرمود : رنج از دلبستگی های دنيايی جدا و به من نزديک ترت می کند .
I askesd God to spare me pain .
God said , no .
Suffering draws you apart from worldly cares and brings you closer to me .
از خدا خواستم کمکم کند همان قدر که او مرا دوست دارد ، من هم ديگران را دوست بدارم .
خدا فرمود : آها ، بالاخره اصل مطلب دستگيرت شد !
I asked God to help me love others , as much as He loves me .
God said : Ahah , finally you have the idea .
همه با هم بگوييد : خدايا مرا ده ، که آن به .
آمين يا رب العالمين

ديشب رؤيايی داشتم :
خواب ديدم بر روی شنها راه میروم،
همراه با خداوند.
و بر روی پرده ی شب
تمام روزهای زندگيم را، مانند فيلمی می ديدم.
همان طور که به گذشته ام نگاه ميکردم،
روز به روز از زندگی را،
دو رد پا بر روی پرده ظاهر شد،
يکی مال من و يکی از آن خداوند.
راه ادامه يافت تا تمام روزهای تخصيص يافته خاتمه يافت.
آن گاه ايستادم و به عقب نگاه کردم.
در بعضی جاها فقط يک رد پا وجود داشت ...
اتفاقاً ، آن محلها مطابق با سخت ترين روزهای زندگيم بود
روزهايی با بزرگترين رنجها ، ترسها ، دردها و ...
آن گاه از او پرسيدم :
خداوندا! تو به من گفتی که در تمام ايّام زندگی با من خواهی بود
و من پذيرفتم با تو زندگی کنم.
خواهش می کنم به من بگو چرا در آن لحظات سخت مرا تنها گذاشتی ؟
خداوند پاسخ داد :
"فرزندم ، تو را دوست دارم وبه تو گفتم در تمام سفر با تو خواهم بود.
من هرگز تو را تنها نخواهم گذاشت ،
نه حتی برای لحظه ای ،
و من چنين نکردم.
هنگامی که در آن روزها ، يک رد پا بر روی شن ديدی ،
من بودم که تو را به دوش کشيده بودم."

سگ اصحاب کهف از غار بيرون آمد تا تجربه شگفتش را با مردمان در ميان بگذارد. مي خواست بگويد که چگونه سگي مي تواند مردم شود! اما او نمي دانست که مردمان به سگان گوش نمي دهند، حتي اگر به زبان آدميان صحبت کنند.
سگ اصحاب کهف زبان به سخن باز کرد اما پيش از آن که چيزي بگويد، سنگش زدند و چوبش زدند ، رنجور و زخمي اش کردند.
سگ اصحاب کهف گريست و گفت: من هشتمين آن هفت نفرم. با من اين گونه نکنيد... آيا کتاب خدا را نخوانده ايد؟ ... آيا نمي دانيد پروردگار از من چگونه به نيکي ياد مي کند؟
هزار سال پيش از اين، خوي سگي ام را کشتم و پليدي ام را شستم. امروز از غار بيرون آمدم که بگويم چگونه سگي مي تواند به آدمي بدل شود...
اما ديدم که چگونه آدمي بدل به دام و دد شده است.
دست هايي از خشم و خشونت داريد، مي دريد و مي کشيد. دندان تيز کرده ايد و جهان را پاره پاره مي کنيد. اين سگ که آن همه از او نفرت داريد ، نام من است اما خوي شماست!
سگ اصحاب کهف گفت: آمده بودم از تغيير برايتان بگويم . از تبديل، از ماجراي رشد و از فراتر رفتن . اما مي بينم که شما از تبديل ، تنها فروتر رفتن را بلديد. سقوط و مسخ را.
با چشم هاي اعتياد به جهان نگاه مي کنيد و با پيش داوري زندگي. چرا اجازه نمي دهيد تا کسي پليدي اش را پاک کند و نجاستش را تطهير.
چرا نياموخته ايد ، نياموخته ايد که به ديگري گوش دهيد!
سگ اصحاب کهف به غارش بازگشت و پيش خدا گريست و از خدا خواست تا او را دوباره به خواب برد.
خدا نوازشش کرد و سگ اصحاب کهف براي ابد به خواب رفت

از من می پرسید که چگونه دیوانه شدم . چنین روی داد : یک روز بسیار پیش از آنکه خدایان بسیار به دنیا بیایند از خواب عمیقی بیدار شدم و دیدم که همه نقابهایم را دزدیده اند ـ همان هفت نقابی که خودم ساخته بودم و در هفت زندگی ام بر چهره می گذاشتم . پس بی نقاب در کوچه های پر از مردم دویدم و فریاد زدم " دزد دزد دزدان نابکار " مردان و زنان بر من خندیدند و پاره ای از آن ها از ترس من به خانه هایشان پناه بردند
هنگامی که به بازار رسیدم جوانی که بر سر بامی ایستاده بوئ فریاد بر آورد " این مرد دیوانه است " من سر بر داشتم که او را ببینم خورشیئ نخستین بار بر چهره ام بوسه زد نخستین بار خورشید چهره برهنه مرا بوسید و من از عشق خورشید مشتعل شدم و دیگر به نقاب هایم نیازی نداشتم و گویی در حال خلسه فریاد زدم " رحمت . رحمت بر دزدانی که نقابهای مرا ربودند "
چنین بود که من دیوانه شدم
و از برکت دیوانگی هم به آزادی و هم به امنیت رسیده ام . آزادی تنهایی و امنیت از فهمیده شدن زیرا کسانی که ما را می فهمند چیزی را در وجود ما به اسارت می گیرند
ولی مبادا که از این امنیت زیاد غره شوم . حتی یک دزد هم در زندان از دزد دیگر در امان است

جاناتان گفت تنها قانون واقعي ان است كه به ازادي منتهي شود . قانون ديگري وجود ندارد
صداي ديگري برخاست : چگونه انتظار داري كه مانند تو بپريم تو برگزيده اي و از مرغان والا مقام و الهي هستي !
به فلچر نگاه كنيد ! لول ! چارلز رولاند ! آيا آنها نيز برگزيده و والا مقام و الهي اند ؟ برتر از شما نيستند . برتر از من نيز تنها تفاوت اينست كه انها شروع به درك هستي واقعي خويش كرده اند و به تمرين مي پردازند
شاگردانش و فلچر ، با بيقراري جابجا شدند . آنها درك نكرده بودند كه اين همان كاري است كه دارند انجام مي دهند
جمعيت مرغان هر روز گسترده تر مي شد مي امدند كه پرس و جو كنند ، بت سازي كنند و به ريشخند بگيرند
فلچر روزي پس از تمرين پيشرفته سرعت به جاناتان گفت : در فوج چنين مي گويند كه اگر تو پسر پرنده اي بزرگ نيستي هزار سال از زمان خود جلوتري...ه
جاناتان آهي كشيد . او انديشيد " اين پاداش غلط فهميده شدن است انها ترا شيطان و يا خدا مي نامند . تو چه فكر مي كني فلچ؟ ايا ما از زمان خود جلوتريم؟
سكوت طولاني حكمفرما شد
خوب اين نوع پرواز هميشه وجود داشته است براي ان كه هر پرنده اي خواستار فراگيري ان را بياموزد . هيچ ربطي به زمان ندارد . شايد ما از رسوم جاري جلوتريم . جلوتر از روشي كه بيشتر مرغان بوسيله ي ان مي پرند
جاناتان گفت : اين هم براي خود حرفي است و براي پرواز وارونه ، مدتي چرخ زد که
بدتر از انديشه ي جلوزدن از زمان ما نيست

جاناتان هر روز بيشتر مي اموخت . او ياد مي گرفت كه شيرجه شيب دار در سرعت بالا مي تواند ماهي هاي خوشمزه و كميابي را در عمق سه متري زير اقيانوس گرد امده بودند برايش به ارمغان اورد . او نيازي به كرجي هاي ماهيگيري و نان پس مانده براي بقا نداشت . او اموخت كه در هوا بخوابد و در شب در امتداد باد ساحلي كه در مسافت صد و شصت كيلومتري از وقت غروب تا طلوع افتاب ادامه مي يافت حركت كند . با همان تسلط دروني از ميان مه غليظ دريا پرواز كند و در حال صعود به اسمان درخشان و و چشم نواز برسد ...درحالي كه ساير مرغن در همان وقت در زمين به سر مي بردند و جز مه و باران چيزي نمي شناختند
او اموخت كه سوار بادهاي طولاني به سرزمينهاي دور دست مهاجرت كرده و در انجا از حشرات ظريف و خوشمزه تغذيه كند . انچه كه زماني براي فوج مرغان ارزو داشت اكنون به تنهايي بدست اورده بود . او پرواز را اموخت و از بهايي كه در برابران پرداخته بود افسوس نمي خورد . جاناتان پي برد ترس ، ملال و خشم علل كوتاهي عمر مرغان اند و با پاك كردن انها از ذهن خود زندگي طولاني و مسرت بخشي را براي خود تداوم بخشيد
سپس در شامگاه انها امدند و جاناتان را در اسمان محبوبش در حال پرواز صلح اميز يافتند
قسمتي از كتاب جاناتان مرغ دريايي

آيا براي درازي زندگي راهي هست ؟
از كجا راه هست اين مرگ مگر برمي گردد
اگر چه هر صبحگاه بمرگ يقين مي كنم ، اما آرزوي دوري نيز از آن دارم
روزگار رنگارنگ شبانگاه مي گذرد و نفوس بشري در مجراي آن مي گذرند
آرامگاه ابدي غير قابل ترديد است براي هر كس كه بايد از آن بگذرد
روزهاي عزيزي را طي كردم و به ياد دارم
و هر عزيزي در اين غمكده خوار است
دنيا علل و اسباب بسيار دارد و صاحبان آن تا دم مرگ خسته مي شوند
من مشتاق دوست خود هستم ، آيا براي من راهي هست كه به دوست خود برسم ؟
اگر چه دور شدم از خانه دوست و در حقيقت رفت پيش از من و بفراق او مبتلا شدم
در داستانها در باب جدايي گويند و من داستان فراق را براي كوچ كردن گويم
براي هر گرد آمدني از دوستان جدائي هاست
و همه آنچه غير از فراق است اندك است
فقدان فاطمه براي من پس از پيغمبر دليل بر عدم دوام دوستي است
چگونه مي توان پس از زهرا زيست
به جان خودت اي فاطمه كه اين بس دشوار است
زود از ياد من نمي روي و دوستي تو فراموش نمي شود
پس از من مفهوم دوستي معلوم مي شود
دوست من به سلطنت نيست ، در غياب و حضور مساوي است و نظير ندارد
بلكه دوست من آنكس است كه هميشه باشد
او راز دل و اسرار نهاني مرا مي داند و نگاه مي دارد
اگر زندگي بر من طي شود گريه زنان گريه كننده گم مي گردد ، ولي من از فراق فاطمه نمي توانم آرام باشم
جوانمرد مي خواهد كه دوست او نميرد ،
و نيست به آنچه مي جويد راهي
نايافتن مال مصيبت نيست ، ليكن فقدان دوست بزرگترين مصيبت است
من همسري چون او نتوانم گرفت
در قلب من آتش فراقش در غليانست
مرثيه منسوب به علي (ع) در فراق و شدت علاقه به صديقه طاهره
زندگاني حضرت فاطمه زهرا
حسين عمادزاده / نشر اسلام

رودها ازابتدا تا انتها افتادگي و فرو دستي را تجربه مي کنند و همين است که در نهايت به مهماني اسمان دعوت مي شوند
رودها در مواجهه با موانع به ارامي ان را دور مي زنند و به راه خود ادامه مي دهند
پويايي رود از جريان داشتن انست رودها هم وقتي به مانعي مي رسند فرياد مي کشند ولي خيلي زود خود را پيدا مي کنند هيچ رودي حقير نيست زيرا مادري چون باران دارد
رودها در مسير خويش با همه چيز پيوند مي خورند ولي در نهايت روشن و شفاف به اسمان مي پيوندند رودها براي انکه زلال شوند
گنهي در سخت ترين لايه هاي زمين رياضت مي کشند رودها با ارامش خويش حتي سنگ را صيقل مي دهند
منبع: مجله موفقیت
















