تبليغاتX
آینه دل

 

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه با هر username كه باشم، من را connect می كند

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه تا خودم نخواهم مرا D.C نمی كند .

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه با یك delete هر چی را بخواهم پاك می كند


 خدا را دوست دارم، به خاطر اینكه اینهمه friend برای من add می كند

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه اینهمه wallpaper كه update می كند

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه با اینكه خیلی بدم من را log off نمی كند

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه همه چیز من را می داند ولی SEND TO ALL نمی كند

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه می گذارد هر جایی كه می خواهم Invisible بروم

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه همیشه جزء friend هام می ماند و من را delete و ignore نمی كند.

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه همیشه اجازه،  undo كردن را به من می دهد


خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه من را install كرده است

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه هیچ وقت به من پیغام line busy نمی دهد

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه اراده كنم،  ON می شود و من می توانم باهاش حرف بزنم

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه دلش را می شكنم، اما او باز من را می بخشد و shout down ام نمی كند

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه password اش را هیچ وقت یادم نمی رود، كافیه فقط به دلم سر بزنم

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه تلفنش همیشه آنتن می دهد

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه شماره اش همیشه در شبكه موجود است

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه هیچ وقت پیغام no response نمی دهد

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه هرگز گوشی اش را خاموش نمی كند



خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه هیچ وقت ویروسی نمی شود و همیشه سالم است

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه هیچوقت نیازی نیست براش BUZZ بدهم

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه آهنگ حرف هاش همیشه من را آرام می كند

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه نامه هاش چند كلمه ای بیشتر نیست، تازه spam هم تو كارش نیست

خدا را دوست دارم ، بخاطر اینكه وسط حرف زدن نمی گوید، وقت ندارم، باید بروم یا دارم با كس دیگری حرف می زنم

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه من را برای خودم می خواهد، نه خودش

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه همیشه وقت دارد حرف هایم را بشنود

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه فقط وقت بی كاریش یاد من نمی افتد

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه می توانم از یكی دیگر پیشش گله كنم، بگویم كه ….

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه همیشه پیشم می ماند و من را تنها نمی گذارد، دوست داشتنش ابدی است


خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه می توانم احساسم را راحت به آن بگویم، نه اصلا نیازی نیست بگویم، خودش میتواند نگفته، حرف ام را بخواند

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه به من می گوید دوستم دارد و دوست داشتنش اش را مخفی نمی كند

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه تنها كسی است كه می توانی جلوش بدون اینكه خجل بشوی گریه كنی، و بگویی دلت براش تنگ شده

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه ، می گذارد دوستش داشته باشم ، وقتی می دانم لیاقت آنرا ندارم

خدا را دوست دارم به خاطر اینكه از من می پذیرد كه بگویم : خدا را دوست دارم

 

 


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 9:0  توسط زیبا   | 

یک روز مانده به پایان جهان، تازه فهمید كه هیچ زندگی نكرده است. تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود.

 پریشان شد و آشفته و عصبانی.

 نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد.

 داد زد و بد و بیراه گفت،خدا سكوت كرد. آسمان و زمین را به هم ریخت، خدا سكوت كرد.

جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت،خدا سكوت كرد. به پر و پای فرشته و انسان پیچید،خدا سكوت كرد. كفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سكوت كرد. دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد، خدا سكوتش را شكست و گفت :عزیزم اما یك روز دیگر هم رفت. تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی. تنها یك روز دیگر باقیست. بیا و لااقل این یك روز را زندگی كن. لابه لای هق هقش گفت: اما با یك روز... با یك روز چه كار می توان كرد...

 خدا گفت:آن كس كه لذت یك روز زیستن را تجربه كند ، گویی كه هزارسال زیسته است و آنكه امروزش را درنمی یابد، هزار سال هم به كارش نمی آید.

 و آن گاه سهم یك روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت: حالا برو و زندگی كن. او مات و مبهوت به زندگی نگاه كرد كه در گودی دستانش می درخشید.

 اما می ترسید حركت كند، می ترسید راه برود، می ترسید زندگی از لای انگشتانش بریزد. قدری ایستاد... بعد با خودش گفت: وقتی فردایی ندارم، نگه داشتن این زندگی چه فایده ای دارد، بگذار این یك مشت زندگی را مصرف كنم.

آن وقت شروع به دویدن كرد. زندگی را به سر و رویش پاشید، زندگی را نوشید و زندگی را بویید و چنان به وجد آمد كه دید می تواند تا ته دنیا بدود، می تواند بال بزند، می تواند پا روی خورشید بگذارد.می تواند...

او در آن یك روز آسمان خراشی بنا نكرد، زمینی را مالك نشد، مقامی را به دست نیاورد اما...

 

عکس طبیعت - iropic.com


اما در همان یك روز دست بر پوست درخت كشید.

 روی چمن خوابید

. كفش دوزكی را تماشا كرد.

سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آنهایی كه نمی شناختندش سلام كرد

 و برای آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد.

 او در همان یك روز آشتی كرد و خندید و سبك شد، لذت برد و سرشار شد و بخشید، عاشق شد و عبور كرد و تمام شد.

او همان یك روز زندگی كرد اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند، امروز او در گذشت، كسی كه هزار سال زیسته بود!

 

 


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 22:34  توسط زیبا   | 

نامی‌ نداشت‌ و شناسنامه‌ای‌ هم. پیشانی‌اش، شناسنامه‌اش‌ بود. محل‌ تولدش‌ دنیا بود و صادره‌ از بهشت.هیچ‌وقت‌ نشانی‌ خانه‌اش‌ را به‌ ما نداد. فقط‌ می‌گفت: ما مستأ‌جر خداییم ‏،همین. هر وقت‌ هم‌ كه‌ پیش‌ ما می‌آمد، می‌گفت: باید زودتر بروم، با خدا قرار دارم.تنها بود و فكر می‌كردیم‌ شاید بی‌كس‌ و كار است. خودش‌ ولی‌ می‌گفت: كس‌ و كارم‌ خداست.برای‌ خدا نامه‌ می‌نوشت. برای‌ خدا ‏‏‏گل می‌ ‌فرستاد. برای‌ خدا تار می‌زد. با خدا غذا می‌خورد. با خدا قدم‌ می‌زد. با خدا فكر می‌كرد. با خدا بود.

 

می‌گفت: صبح‌ رنگ‌ خدا دارد، عشق‌ بوی‌ خدا دارد. چای، طعم‌ خدا دارد.
می‌گفتیم: نگو، اینها كه‌ می‌گویی، یك‌ سرش‌ كفر است‌ و یك‌ سرش‌ دیوانگی.
اما او می‌گفت‌ و بین‌ كفر و دیوانگی‌ می‌رقصید.
ما به‌ ایمانش‌ غبطه‌ می‌خوردیم، اما می‌گفتیم: بگذار، خدا همچنان‌ بر عرش‌ تكیه‌ زند، خدای‌ ملكوت‌ را این‌ همه‌ پایین‌ نیاور و به‌ زمین‌ آلوده‌ نكن. مگر نمی‌دانی‌ كه‌ خدا مُنزه‌ است‌ از هر صفت‌ و هر تشبیه‌ و هر تمثیلی.
پس‌ زبانت‌ را آب‌ بكش.

او را ترساندیم، واژه‌هایش‌ را شستیم‌ و زبانش‌ را آب‌ كشیدیم. دیوانگی‌اش‌ را گرفتیم‌ و خدایش‌ را؛ همان‌ خدایی‌ را كه‌ برایش‌ گُل‌ می‌فرستاد و با او قدم‌ می‌زد.
و بالاخره‌ نامی‌ بر او گذاشتیم‌ و شناسنامه‌ای‌ برایش‌ گرفتیم‌ و صاحبخانه‌اش‌ كردیم‌ و شغلی‌ به‌ او دادیم.
 

و او كسی‌ شد همچون‌ ما...
سال‌ها گذشته‌ است‌ و ما دانسته‌ایم‌ كه‌ اشتباه‌ كردیم. تو را به‌ خدا اما اگر شما روزی‌ باز مؤ‌من‌ دیوانه‌ای‌ دیدید، دیوانگی‌اش‌ را از او نگیرید، زیرا جهان‌ سخت‌ به‌ دیوانگی‌ مؤ‌منانه‌ محتاج‌ است!

 

 



+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 19:40  توسط زیبا   | 

 

وقتی سارا دخترک هشت ساله ای بود، شنید که پدر ومادرش درباره برادر کوچکترش صحبت می کنند. فهمید برادرش سخت بیمار است و آنها پولی برای مداوای او ندارند. پدر به تازگی کارش را از دست داده بود و نمی توانست هزینه جراحی پرخرج برادر را بپردازد. سارا شنید که پدر آهسته به مادر گفت: فقط معجزه می تواند پسرمان را نجات دهد.

سارا با ناراحتی به اتاق خوابش رفت و از زیر تخت، قلک کوچکش را درآورد. قلک را شکست، سکه ها را روی تخت ریخت و آنها را شمرد، فقط 5 دلار.

بعد آهسته از در عقبی خانه خارج شد و چند کوچه بالاتر به داروخانه رفت. جلوی پیشخوان انتظار کشید تا داروساز به او توجه کند ولی داروساز سرش شلوغ تر از آن بود که متوجه بچه ای هشت ساله شود. دخترک پاهایش را به هم می زد و سرفه می کرد، ولی داروساز توجهی نمی کرد، بالاخره حوصله سارا سر رفت و سکه ها را محکم روی شیشه پیشخوان ریخت.

داروساز جا خورد، رو به دخترک کرد و گفت: چه می خواهی؟

دخترک جواب داد: برادرم خیلی مریض است، می خواهم معجزه بخرم.

داروساز با تعجب پرسید: ببخشید؟!!

دختـرک توضیح داد: برادر کوچک من، داخل سـرش چیزی رفته و بابایم می گویـد که فقط معجـزه می تواند او را نجات دهد، من هم می خواهم معجزه بخرم، قیمتش چقدر است؟

داروساز گفت: متاسفم دخترجان، ولی ما اینجا معجزه نمی فروشیم.

چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت: شما را به خدا، او خیلی مریض است، بابایم پول ندارد تا معجزه بخرد این هم تمام پول من است، من کجا می توانم معجزه بخرم؟

مردی که گوشه ایستاده بود و لباس تمیز و مرتبی داشت، از دخترک پرسید: چقدر پول داری؟

دخترک پول ها را کف دستش ریخت و به مرد نشان داد. مرد لبخنـدی زد و گفت: آه چه جالب، فکـر می کنم این پول برای خرید معجزه برادرت کافی باشد!

بعد به آرامی دست او را گرفت و گفت: من می خواهم برادر و والدینت را ببینم، فکر می کنم معجزه برادرت پیش من باشد.

آن مرد ، دکتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در شیکاگو بود.

فردای آن روز عمل جراحی روی مغز پسرک با موفقیت انجام شد و او از مرگ نجات یافت.

پس از جراحی، پدر نزد دکتـر رفت و گفت: از شما متشکـرم، نجات پسرم یک معجـزه واقعـی بود، می خواهم بدانم بابت هزینه عمل جراحی چقدر باید پرداخت کنم؟

دکتر لبخندی زد و گفت: فقط 5 دلار!


+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت 15:2  توسط زیبا   | 

روزی مردی خواب دید كه مرده و پس از گذشتن از پلی به دروازه بهشت رسیده است. دربان بهشت به مرد گفت: برای ورود به بهشت باید صد امتیاز داشته باشید، كارهای خوبی را كه در دنیا انجام داده اید، بگوئید تا من به شما امتیاز بدهم.
مرد گفت: من با همسرم ازدواج كردم، 50 سال با او به مهربانی رفتار كردم و هرگز به او خیانت نكردم.
فرشته گفت: این سه امتیاز.
مرد اضافه كرد: من در تمام طول عمرم به خداوند اعتقاد داشتم و حتی دیگران را هم به راه راست هدایت می كردم.


فرشته گفت: این هم یك امتیاز.
مرد باز ادامه داد: در شهر نوانخانه ای ساختم و كودكان بی خانمان را آنجا جمع كردم و به آنها كمك كردم.
فرشته گفت: این هم دو امتیاز.
مرد در حالی كه گریه می كرد گفت: با این وضع من هرگز نمی توانم داخل بهشت شوم مگر اینكه خداوند لطفش را شامل حال من كند.
فرشته لبخندی زد و گفت: بله، تنها راه ورود بشر به بهشت موهبت الهی است و اكنون این لطف شامل حال شما شد و اجازه ورود به بهشت برایتان صادر شد!

 

 


+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 14:42  توسط زیبا   | 

مرد مومنی به طرز ناگهانی تمام ثروتش را از دست داد . چون می دانست خدا او را به نحوی کمک خواهد کرد دست به « دعا » برداشت :

-پروردگارا ! بگذار که من در بخت آزمایی برنده شوم .

او سالها و سالها دعا کرد اما همچنان فقیر باقی ماند .

سرانجام روزی مرد .

از آنجا که مرد بسیار با ایمانی بود بلافاصله به بهشت رفت

وقتی به آنجا رسید از وارد شدن سر باز زد و گفت که تمام طول عمرش را مطابق تعالیم مذهبیش زیسته است ، اما خدا هرگز اجازه نداده است که در مسابقه بخت آزمایی برنده شود .

با انزجار گفت :

هر چه به من وعده داده بودی دروغ بود .

خداوند جواب داد « من همیشه برای کمک کردن به تو اماده بودم اما با وجود این که می خواستم کمکت کنم تو حتی یک بلیط بخت آزمایی هم نخریدی »

 

 

دعای واقعی این نیست که از خدا بخواهیم به ما کمک کند بلکه این است که به او اجازه چنین کاری را بدهیم ...

 

 

حداوند به هر پرنده ای دانه می دهد

ئلی آن را در داخل لانه اش نمی اندازد

 


+ نوشته شده در  یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 9:59  توسط زیبا   | 

خدایا دلم می خواهد شکایت کند ، پیش تو از من شکایت کند : اعتراض کند ، داد بزند و در آخر مشت هایش را به میز بکوبد

خدایا در دادگاه تو من متهم شده ام و دلم شاکی ؛ شاکی از من ، از افکار پوچ من ، از اینکه به راحتی دروازه عقل و دلم را باز گذاشته ام تا شیطان در آن جولان بدهد . دلم از دست من عصبانی است . چون پنجشنبه پیش به چشمانم اجازه ندادم بگریند ؛ آنقدر که دلم سبک شود

خدایا ! من به یک وکیل مدافع نیاز دارم !

 

دلم خشمگین روبروی من ایستاده است . قلبم تند تند می زند ، عرق کرده ام ، دلم می گوید ؛

از همه بدیهایم می گوید . از اینکه وقت نماز دلم را به دست افکار پوچ و بی اساس میسپارم ، از اینکه وقت دعا دلم را زیر هزاران حاجت و نیاز بی اساس دفن میکنم .

دلم از سنگ های سیاهی می گوید که روی زلالی اش گذاشته ام دلم از توبه های نکرده ام می گوید و من ساکت گوش می دهم و عرق شرم می ریزم

 

جلوی این همه آدم که دادگاه را تماشا می کنند پاک آبرویم رفته ، دلم از صدا و سیما هم چند خبرنگار آورده تا همه شبکه ها جریان دادگاه را پخش کنند

 

تو را نگاه می کنم که از بالا با لبخند و سکوت به جیغ و دادهای دلم گوس می دهی . تو با اشاره ای به من آرامش می دهی ، شهامت پیدا می کنم و بلند فریاد می زنم " من پشیمانم ، معذرت می خواهم "

 

صدای همهمه در دادگاه می پیچد . دلم با خشم فریاد می زند " فقط همین؟ "

بعد رو به خدا میکند و میگوید " در خواست می کنم او را به ته جهنم بفرستید "

با التماس به خدا نگاه می کنم . هنوز با آرامش و سکوت و لبخند ما را نگاه می کند وقت صدور حکم می رسد . یک دفعه دادستان با صدای بلند می گوید " همه حضار بیرون "

مردم اعتراض می کند ، دلم هم همینطور > خدا آهسته می گوید : " مگر من ستار العیوب نیستم ؟"

نفس راحتی می کشم هیچ کس توی دادگاه نیست غیر من و دلم و خدا

خدا می گوید دلم باید برگردد پیش من و من هیچ مجازاتی ندارم

دهانم باز می ماند " چرا؟ "

خدا می گوید " من تواب و رحیم هم هستم "

دلم ناراضی سرجایش باز می گردد و خدا با نگاهش مرا بدرقه می کند . فردای آنروز هیچ کس از دادگاه خبری ندارد

حتی تماشاچی های دادگاه

 

http://www.cloob.com/clubname/theosophy

عرفان اصیل الهی


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 17:49  توسط زیبا   | 

تاجری پسرش را برای اموختن " راز خوشبختی " به نزد خردمندترین انسانها فرستاد.

 پسر جوان چهل روز تمام در صحرا راه می رفت تا اینکه بالاخره به قصری زیبا برفراز کوهی رسید .مرد خردمندی که او در جستجویش بود انجا زندگی می کرد.
 
بجای اینکه با یک مرد مقدس روبرو شود وارد تالاری شد که جنب و جوش بسیاری در ان به چشم می خورد .فروشندگان وارد و خارج می شدند .مردم در گوشه ای گفتگو می کردند .ارکستر کوچکی موسیقی لطیفی می نواخت و روی یک میز انواع و اقسام خوراکیهای لذیذ ان منطقه چیده شده شده بود .
 
خردمند با این و ان در گفتگو بود و جوان ناچار شد دو ساعت صبر کند تا نوبتش فرا رسد.

خردمند با دقت به سخنان مرد جوان که دلیل ملاقاتش را توضیح می داد گوش کرد اما به او گفت که فعلا وقت ندارد که " راز خوشبختی" را برایش فاش کند . پس به او پیشنهاد کرد که گردشی در قصر بکند و حدود دو ساعت دیگر به نزد او بازگردد.
مرد خردمند اضافه کرد : معذالک می خواهم از شما خواهشی بکنم .

 انوقت یک قاشق کوچک بدست پسر جوان داد و دو قطره روغن در ان ریخت و گفت : در تمام این مدت گردش این قاشق را در دست داشته باشید و کاری کنید که روغن ان نریزد .
مرد جوان شروع کرد به بالا و پایین رفتن از پله های قصر در حالیکه چشم از قاشق برنمی داشت ..
دو ساعت بعد به نزد خردمند برگشت.

 

پارک ملت بهشهر


 

مرد خردمند از او پرسید : ایا فرشهای ایرانی اتاق ناهارخوری را دیدید ؟
ایا باغی را که استاد باغبان ده سال صرف اراستن ان کرده است دیدید ؟
ایا اسناد و مدارک زیبا و ارزشمند مرا که روی پوست اهو نگاشته شده در کتابخانه ملاحظه کردید ؟
مرد جوان شرمسار اعتراف کرد که هیچ چیز ندیده است . تنها فکر و ذکر او این بوده که قطرات روغنی را که خردمند به او سپرده بود حفظ کند . خوب پس برگرد و شگفتیهای دنیای مرا بشناس . ادم نمی تواند به کسی اعتماد کند مگر اینکه خانه ای را که او در ان ساکن است بشناسد .
مرد جوان با اطمینان بیشتری این بار به گردش در کاخ پرداخت . در حالیکه همچنان قاشق را بدست داشت با دقت و توجه کامل اثار هنری را که زینت بخش دیوارها و سقفها بود می نگریست .
او باغها را دید و کوهستانهای اطراف را . ظرافت گلها و دقتی را که در نصب اثار هنری در جای مطلوب بکار رفته بود تحسین کرد .
وقتی به نزد خردمند بازگشت همه چیز را با جزییات برای او توصیف کرد .
خردمند پرسید : پس ان دو قطره روغنی که به تو سپرده بودم کجاست؟
مرد جوان قاشق را نگاه کرد و متوجه شد که انها را ریخته است !
انوقت مرد خردمند به او گفت :
تنها نصیحتی که به تو می کنم اینست :

" راز خوشبختی " اینست که


همه شگفتگیهای جهان را بنگری بدون اینکه هرگز دو قطره روغن داخل قاشق را فراموش کنی

 

گزیده ای ازکتاب " کیمیاگر"

اثر پائولو کوئیلو

 

 


+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 11:44  توسط زیبا   | 

 

 

نسیم آهسته می وزید

چشمان نیمه باز پنجره مرا می نگرد .

هزار ترانه برایش خواندم

هزار بار دست نوازشگر لالایی بر رویش کشیدم

نسیم آهسته می وزد

ببین این پنجره ها با چشمان نیمه بازشان چه ها نمی کنند !!

شاید باید بخوابم

پنجره چشمانم را می بندم ، مبادا نور ستاره ای ، خواب چشم مرا سحر کند

کدامین جاده امشب می گذارد سر به پای تو ؟

 

می دانم هرگز از من دور نیستی

می دانم هر شب سراغ مرا از ستاره ای می گیری

و در کوچه های سبز یاس سراغ مرا می گیری

می ترسم بگویم تو را گم کرده ام

می ترسم بگویم گم شده ام

می ترسم بگویم در این ناکجا آباد ،  دیگر حتی نشانی از تو بخاطر ندارم

می ترسم بگویم که به نبودنت عادت کرده ام ...!!!!

 

هر چه هست تویی عزیز دل  ، من نیستم

بگو امشب کدامین جاده می گذارد سر به پای تو

من بودم چرا نیست شدم ؟

چرا تو بودی من نبودم ؟

خسته ام آنقدر خسته که خوابم نمی آید

به این چشمهای شرمگین من نگاه کن ولی رو برنگردان

که اگر تو دستم را نگیری که بگیرد ؟!!!

به اسم عزیزت قسم

می دانم که با نامی ، نشانی ، نسیمی

شاید دوباره می خوانیم و من باز می گردم

تو همبشه مهربانی ، من گاهی

تو همیشه عزیزی ، من گاهی .

تو همیشه هستی ، من هرگز

تنها بگو کدامین جاده امشب می گذارد سر به پای تو

عزیز دل

 


+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 17:43  توسط زیبا   | 

 

 

روزي غرق در فكر

ناگهان خود را در دياري يافتم دور دست و غريب

ديدم كامل مردي در كنار من است با نگاهي مهربان

به نرمي از من پرسيد " چرا اينطور گرفته اي "

گفتم : فكرم پريشان است

گفت : شايد از من كمكي ساخته باشد

گفتم به دنبال حقيقت مي گردم

گفت :‌در خود فرو رو و كليدش را در قلبت مي يابي

چگونه؟

خيال هايت را كنار بگذار و نيتت را خالص كن انوقت حقت در قلبت مي تابد

پرسيدم : از كجا بدانم حقيقت است كه مي تابد

پاسخ داد : در اين مرحله اوليا و انبيا را همه بر حق مي بيني و تفاوت بين اديان نمي گذاري يعني به مرحله خداشناسي گام نهاده اي

مرحله خداشناسي؟

در مرحلخ خداشناسي ميداني كه از كجا آمده اي ، چرا به اين دنيا آمده اي ، در اينجا چه كاري بايد بكني و بعد به كجا مي روي

گفتم :‌نمي دانم در اينجا چه بايد بكنم

گفت : به وظيفه مان عمل كنيم به ديگران خير برسانيم و بكوشيم انسان واقعي باشيم

انسان واقعي ؟

بله كسي كه به راستي دلسوز نيكو و نيك خواه باشد ، از شادي ديگران شاد شود و از غمشان غمگين و در پي ياري به ديگران باشد

چگونه ؟

با ديگران همان باش كه مي خواهي با تو باشند و هر چه بر خود نمي پسندي بر ديگران نپسند

گفتم :‌گفتنش آسان است

او ادامه داد : اما به كار بستنش دشوار

گفتم : نشيب و فراز زندگي گاهي عرصه را بر من تنگ مي كند و مطمئن نيستم آيا روزي به سعادت واقعي مي رسم ؟

گفت : در راه حقيقت سعادت واقعي بازگشت به سر منزلي ازلي است

سر منزل ازلي؟

بازگشت به همان جايي كه از آن آمده ايم اما داناتر و مهربانتر

فكري كردم و پرسيدم :‌اين همه را از كجا مي داني ؟‌

لبخندي زد و گفت : عمرهايي تحقيق و تجربه

ممنونم حالم خيلي بهتر شداما شايد باز سوالاتي داشته باشم مي شود دوباره شما را ديد؟

با لبخندي مهربان دستي بر شانه ام گذاشت و گفت: هر وقت كه بخواهي من هميشه هستم

 

 

 

 


+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 21:1  توسط زیبا   |